رسانه فرهنگ خدمت داوطلبانه ایرانیان
۱۳۹۷ جمعه ۱ تير ::

قصه یک حادثه

حامد ارم جو
1397/01/21 18:12:32

چيزى به غروب نمانده. گيج و بهت زده از روبه‌روى خرابه ها و لا به لاى چادرها و كانكس ها در ميانه گورستان میگذرم و تصوير رنگ پريده و نيمه جان همسر سر مهندس كشتى سانچى و صداى ملتمس و پريشان اش دوباره در سرم جان مى گيرد: « به خدا خواسته غير منطقى ندارم، مگه اينا جونشون رو كف دستشون نگذاشتن براى اين مملكت، اگه شما میآمديد، اگه دوربينتون رو مى آورديد، اگه حال و روز اون خانواده ها رو اونجا میديديد، اگه به دنيا نشون مىداديد، شايد دلشون میسوخت، به خدا در حقشون كوتاهى كردن، بياين حال خانواده‌ها رو ببينين، نياين تو خبر از خسارت و بيمه بگين، من دلم براى همه اونا آتيشه...، من فقط اومدم اينجا خواهش كنم، التماس كنم، هر كى بياد، رئيس جمهوری، رهبر،به پاش بيفتم، پاشُ ببوسم، دستشُ ببوسم، بگم به دادشون برسين، به خدا هنوز اميد هست، به دادشون برسين...!»در ميانه اين افكار صدايى من را به خود میآورد:«عمو،شما خيّرى؟» سرم را بر مى گردانم. فرشته زيباى كوچكى در برابرم ايستاده. نه، من خيّر نيستم. «دارى از چى عكس مي‌گيرى، عمو؟» جواب دقيقى ندارم كه به او بدهم. در عوض مى‌پرسم كه آيا او هم در اينجا زندگى مى‌كند. پاسخ مثبت است: با پدر و مادر و برادر كوچك ترش، در يك كانكس آن روبه‌رو. «عمو مي‌آیى جاى ما رو ببينى؟» به دنبالش راه مى‌افتم. در راه مى‌گويد:« مادرم هر چى غذا برام بريزه تا تهش رو مى‌خورم.» تشويقش مى‌كنم كه از دختر زيبا و خوبى مثل او، همين انتظار را داشتم. مى‌ايستد و با تعجب من را نگاه مى‌كند. اشتباهى از من سر زد؟ چند لحظه اى سكوت. «آخه ما ديگه يخچال نداريم.» دوباره راه مى افتد. راه مى‌افتم. «تلويزيون و ماشين لباس شويى هم ديگه نداريم. همه‌اش از بين رفت.»  چند گور جلوتر، جاى خانه شان را با انگشت نشان مى‌دهد و جلوتر مى‌دود تا مادر و پدرش را صدا بزند. میدانم كه بى شك من را به داخل براى پذيرايى دعوت مى‌كنند. زلزله هر چه را ويران كرده باشد، بر بزرگوارى، مهربانى و مهمان نوازى اين مردمان هيچ اثرى نداشته. «بفرماييد داخل. چاي آماده است.» نمى‌گويم كه قرار نشستن ندارم و چيزى از گلويم پايين نمى رود. به هر بهانه اى شده دعوتشان را به وقت ديگرى مى سپارم.راهم را از كناره گورستان میگيرم و سردرگم تَر و گيج تَر از پيش دوباره در خود فرو میروم:«من دلم براى همه اونها آتیشه. بياين حال خانواده ها رو ببينين. بدادشون برسين، .. هنوز اميد هست.»